داستان کوتاه

نمیدانید چه هلهله ای بین کبوتران بود ، بعضی ها از شادی بال بر هم می زد ودیگری را در آغوش می گرفت ، آن دیگری پا ها را در عرض بالها باز می کرد تا خود را برای پروازی طولانی مدت آماده کند. وآن یکی با ترانه به دور خود میچرخید و آرام و قرار نداشت . اما طوقی تا جائیکه می توانست از همه روبوسی می کرد وخوب به همه ی کبوتران نگاه می کرد و آنها را تسکین میداد ،گویی می خواست از آن هاخداحافظی کند .من که از دیدن این صحنه متعجب شده بودم. با خودم گفتم مگر طوقی نمی خواهد با آن ها برود که این گونه حرکتی عجیب از خود نشان می دهد! ؟...  قدری تحمل کردم  و با خود گفتم شاید رفتار عجیب پرنده گان است ،که من ازآن بی خبرم  برای همین بی خیال شدم  و دیگر به آن فکر نکردم در همین لحظه کبوتر جوانی که از طلوع صبحدم به آسمان پرواز کرده بود بر روی دیوارحیاط نشست وبه دیگر کبوتران گفت : «همه چیز برای حرکت آماده است ما باید هرچه زودتر سفرمان را آغاز کنیم تا به تاریکی شب بر نخوریم وقبل از غروب خورشید به مقصدمان برسیم.انگار همه ی کبوتران منتظر باز گشت این جوان بودند .که با آمدنش همه به آسمان بلند شدند و صدای شلاق وار بال ها سکوت انتظار گونه ی صبح را شکست . آنها با شجاعت ومشتاقانه پرواز کردند و به آسمان بلند شدند من با تکان دادن آرام دستم به خیال خود با آنها وداع کرده و نظاره گر پرواز آنها بودم . با تیک و تاک ثانیه هاآن ها دورترو دورتر می شدند تا این که از چشم من ناپدید شدند. من ناگزیر به خانه بر گشتم و در کنار شومینه قدری خودم را گرم کردم ، به درو دیوار خانه تماشا میکردم وسکوت دلگیر خانه را احساس میکردم در این حال به طرف پنجره رفته واز لای کرکره ی پنجره بیرون را تماشا کردم ،آن ها رفته بودند ،دیگر نه بق بقوی کبوتران به گوش می رسید ونه صدای چکه های باران. سراسر وجودم را غصه فرا گرفته بود چون دوستانم مرا ترک کرده بودند بر روی کانا په ی نزدیک شومینه دراز کشیدم و بر خاطرات گذشته مرور کردم  بیشتر از همه رفتار طوقی ذهنم را مشغول کرده بودکه در همین لحظه خوابم گرفت.چیزی حدود 2ساعت خوابیده بودم . خمیازه کشان از خواب بلند شده و به طرف آشپزخانه رفتم و کمی شیر از یخچال برداشتم وبه لیوان مخصوص خودم ریخته و جرعه زنان به طرف پنجره رفتم ، باران کاملا قطع شده بود و آفتاب مثل مروارید می درخشید . در این لحظه چشمم به طرف آب خوری ودانه خوری کبوتران افتاد به حیاط رفتم تا آن ها را تمیز کرده ودر گوشه ای از انباری نگه دارم . مشغول ششستن آن ها بودم که صدای ضعیف عوعوی پرنده ای به گوشم رسید صدا از لانه ی کبوتران بود خیلی تعجب کرده بودم به طرف صدا رفتم و صحنه ی عجیبی دیدم .آری طوقی در لانه اش مانده بود وقتی اورا دیدم از خوش حالی دست و پایم را گم کردم اما در گوشه ی دلم ناراحت از جا ماندن او. دستی به سرش کشیدم ،احساس کردم طوقی هم از دیدن من خوش حال شده . او با غرور از روی تخم هایش بلند شد و گویی می خواست آن ها را به من نشان دهد ،من متوجه شدم طوقی به خاطر تخم هایش از سفر باز مانده او را تحسین کرده وبه شهامت و فداکاریش افتخار کردم  به خدا شکر کرده  و از ته دل خوشحال شدم ، همه ی غصه هایم از بین رفت وخوش حالی عجیبی به من دست داد . ظرف آب خوری و دانه خوری را پر از آب ودانه کرده و در نزدیک طوقی  گذاشتم تا به خوبی از تخم هایش مراقبت کند .او با تمام تلاش خود تخم هایش را گرم نگه داشت تا جوجه های نازنینش از تخم بیرون بیایند . بعد از چند روز صدای نازک جوجه های طوقی به گوشم رسید او موفق شد ه بود تخم هایش را به جوجه تبدیل کند . جوجه های طوقی مثل خودش زرنگ و قوی بودند به زودی بزرگ شده و زردی پرهایشان جای خود را به سفیدی دادند و آن ها دیگر پرواز کردن را هم بلد بودند . طوقی شادی را دو باره به خانه ی من به ارمغان آورد ،چون من نیز مثل او تنها بودم  .دیگر من و طوقی و بچه هایش تنها نیستیم وبا شادی و خوش حالی در کنار همدیگر زندگی می کنیم .

نویسنده : زعفر نظرزاده مقدم      

/ 2 نظر / 16 بازدید
نازی جون

سلام خوبی؟ تبادل لینک کنیم ؟ منتظرم ا...

موبایل 22

با سلام انصافا وبلاگ زیبایی دارین.این رو جدی میگم... امیدوارم موفق باشین.